من از گذراندن وقت در حیاط و مراقبت از باغچهام لذت میبرم. این زمانی برای تنهایی و مراقبه است. نسیم خنک خلیج با دمای معتدل باعث میشود هنگام حضور در فضای باز، گذر زمان را فراموش کنم. و همیشه تجربهای لذتبخش است وقتی در کنار پرندگانی هستم که بالای خانهام پرواز میکنند و به دنبال غذا هستند. بازهای دمقرمز یکی از پرندگان مورد علاقهام هستند؛ طول آنها بین هجده تا بیست و شش اینچ است و فاصله بالهایشان سه فوت و هفت اینچ تا چهار فوت و هشت اینچ است، که به آنها اجازه میدهد هنگام شیرجه در هوا تا حدود صد و بیست مایل در ساعت پرواز کنند. وقتی با یک باز در ارتفاع پنجاه فوت بالای سرتان مواجه میشوید، عظمت و اندازه واقعی بالهایش شما را مبهوت میکند و متوجه نمیشوید که این پرندگان چقدر بزرگ هستند، به اندازهای که سایهای در زیر خود میاندازند. دستهای از بازها در درختان اکالیپتوس روی تپهای نزدیک خانهام زندگی میکنند و هر بهار میتوانیم جیغهای پرشور جوجههای تازه متولد شده را بشنویم که طلب غذا میکنند.
من عمدتاً از باغبانی لذت میبرم زیرا این فرصت را برای خوداندیشی فراهم میکند. باغبانی میتواند استعارهای از قلب ما نیز باشد؛ از آن چشمهای از زندگی جاری میشود (امثال ۴:۲۳). تابستان سال ۲۰۱۸ بود که منتظر نتایج بیوپسی خود بودم و تصمیم گرفتم باغبانی کنم تا ذهنم مشغول شود. وقتی در حال کندن علفهای هرز و هرس گوجهفرنگی بودم، فکری دربارهی نامطلوب بودن نتایج بیوپسی به ذهنم رسید. شاید حدس یا پارانویا بود، اما پیش از اینکه این فکر را کنار بگذارم، فرصت را غنیمت شمردم و دعای کوتاه و صادقانهای کردم. در صورت بد بودن خبر، دعا کردم که خدا به من نزدیکتر از همیشه باشد زیرا واقعاً به او نیاز داشتم. چند روز بعد، در حالی که مشغول باغبانی بودم، جراحم تماس گرفت و گفت نتایج بیوپسی نشاندهندهی مرحلهی اولیهی سرطان سینه است. دنیا در آن لحظه برایم متوقف شد. آیا درست شنیدم که گفت «سرطان»؟ فکر میکنم شنواییام هم در آن لحظه از شدت شوک متوقف شد زیرا همه چیز مبهم بود در حالی که جراح ادامه داد و جزئیات را توضیح داد. چگونه مبتلا به سرطان شدم؟ من در اوایل چهل سالگی و نسبتاً سالم بودم. چگونه ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟ پاسخ سوالهایم داده نشد، اما اینها در مقایسه با نقشهی خدا و اینکه چگونه او از این مسیر برای اصلاح برخی مسائل در قلبم استفاده خواهد کرد، کوچک به نظر میرسید.
از طریق باغبانی دریافتم که وقتی علفهای هرز بدون مراقبت رها شوند، ریشههایی رشد میکنند که گسترش یافته و عمیقتر میشوند. هرچه بیشتر اجازه دهید علفها رشد کنند، بیرون کشیدن آنها دشوارتر خواهد بود. من معتقدم این موضوع مشابه مسائل زندگی ما است وقتی آنها را نادیده میگیریم و مطمئناً من نیز سهم عادلانهای از این مشکلات داشتم. در طول این مسیر سرطان بود که روحالقدس کار نیکو را آغاز کرد و بخشهایی از قلبم را که نیاز به تغییر داشت آشکار ساخت. مسائلی که سالها عمیقاً دفن شده بودند، برای مقابله من به روشنایی آورده شدند.
به عنوان کسی که از پیروان عیسی مسیح است، من معتقدی پرشور هستم که باید به دیگران بخشش و لطف نشان دهیم زمانی که بر ما خطا میکنند. «و مهربان باشید نسبت به یکدیگر، دلرحم و یکدیگر را ببخشید، همانطور که خدا در مسیح شما را بخشیده است.» (افسسیان ۴:۳۲) این چیزی بود که من روزانه در تلاش بودم به آن پایبند باشم.
با این حال، روحالقدس شروع به نشان دادن کرد که با وجود اینکه من تمام تلاش خود را برای زندگی بر اساس این فضیلت کردهام، در بخشیدن همان لطف به خودم کار خوبی نکردهام. ببینید، من سالها با احساس گناه و شرم زندگی میکردم و نمیتوانستم از آن رها شوم. احساس کردم خدا میگوید وقت آن است که این بار را رها کنم و مهربانی را به خودم نیز گسترش دهم. گفتنش آسانتر از انجام دادن است، اما این کلمات واقعاً در قلبم طنینانداز شدند تا جایی که به همسرم اعلام کردم که دیگر از شرم و گناه خسته شدهام، که دین خود را (به شکل خودتنبیهی) پرداختهام و من هم مستحق لطف هستم. تصویری در ذهنم بود از کنار گذاشتن پارچههای کثیف و پوشیدن لباس نو.
در آن زمان نمیدانستم که این کشف شخصی، آغاز کار کنده شدن برخی علفهای هرز در قلبم خواهد بود. درست است که وقتی قلبهای ما سالم هستند، تأثیر آن به زندگی دیگران اطراف ما نیز سرریز میشود و برکت میآورد. برعکس، قلبهای ناسالم میتوانند تأثیر منفی گذاشته و به دیگران آسیب برسانند. جالب بود که خدا از طریق سرطان توجه من را جلب کرد تا به مسائلی بپردازم که نیاز به شفا داشتند و مرا آزاد کنند. من بابت این پیشرفت شکرگزار بودم؛ تغییر ظریفی بود، اما میتوانم به شما اطمینان دهم که از آن زمان به بعد، به ندرت خودم را محکوم میکنم و هنگام اشتباه کردن کمتر خجالت میکشم. این تفاوت قابل توجه بود و یاد گرفتم که خدا میتواند از طریق آزمایشها چیزی نو و زیبا خلق کند.
یک نقلقول از یک کشیش محترم وجود دارد که من آن را پذیرفتهام و او عمیقاً میگوید: «شخصیت ظرفی است که برکت در آن قرار میگیرد.»[1] میتوانم اضافه کنم که شخصیت ضعیف مانند سطلی پر از سوراخ است. میتوانید آب (یا برکت) در آن بریزید، اما تا زمانی که سوراخها برطرف نشوند، قادر به نگه داشتن آن نخواهد بود. جای تعجب نیست که کتاب مقدس آیات بسیاری درباره پالایش شخصیت ما دارد. من مصمم بودم که پس از غلبه بر سرطان، همچنان بر رشد شخصی خود تمرکز کنم تا شخصیت خود را تقویت کنم. در آن زمان نمیدانستم که یک برنامه وجود دارد و خدا این مسیر سرطان را بهعنوان میدان آموزشی برای آماده کردن من برای آنچه در پیش بود، استفاده خواهد کرد.
سالها بعد، روزی به نظر میرسید یک روز عادی در ماه گرم آگوست سال ۲۰۲۲ باشد. همسرم همان صبح برای دیدار با یک مشتری سوار هواپیما شده بود. من از خانه کار میکردم. یک هفته از زمانی که متوجه تودهای در سینهام شدم میگذشت، که آن را به عنوان بافت اسکار از جراحی قبلی رد کرده بودم، اما برای اطمینان تصمیم گرفتم بررسی شود. من در انتظار نتایج آزمایشها پس از انجام چندین غربالگری و بیوپسی بودم. فکر کردم اگر تشخیص دوباره سرطان باشد، همانند دفعه قبل جراحی برداشتن توده (لومپکتومی) انجام میدهم، که روند نسبتاً سادهای بود و زیاد نگران آن نبودم.
من اشتباه میکردم. نتایج آزمایش نشان داد که دوباره مبتلا به سرطان سینه هستم. اما نه تنها این، سرطان در یکی از غدد لنفاوی نیز تشخیص داده شد. موجی از شوک در سراسر بدنم پیچید. انتظار نداشتم بشنوم که سرطان گسترش یافته است. با اشکهایی که از چشمانم جاری بود، به همسرم پیامک دادم که هنوز در پرواز بود. در ارتفاع ۳۰,۰۰۰ فوت از سطح زمین، پیامی برای او فرستادم که میدانستم او را هم در صندلیاش شوکه خواهد کرد: «نتایج آزمایش آمد و سرطان گسترش یافته است.» دنیا در آن لحظه برای هر دوی ما سکوت کرد. من به پیامکم خیره شدم و با تعجب دوباره کلماتی را که فرستاده بودم خواندم. همسرم که به ندرت گریه میکند، غرق در احساسات شد. او پرواز اتصال داشت اما تصمیم گرفت بازگردد و آن شب به خانه بیاید تا با من باشد.
در میانهی عبور از سیل احساسات و ذهنی که مدام درگیر بود، ترس از ریزش کامل موهایم و احتمال انجام ماستکتومی سنگینترین بار را بر قلبم گذاشته بود. بابت تشخیصی که ماموگرافی سالانه آن را پیدا نکرده بود، شکرگزار بودم، اما هنوز سوالات زیادی داشتم. چگونه دوباره به سرطان مبتلا شدم؟ علتش چه بود؟ چرا ماموگرافی سالانه این را تشخیص نداد؟ چگونه میتوانم از بازگشت سرطان در آینده جلوگیری کنم؟ روش شفا دادن تو چگونه است، خدا؟ گفتی که ما کارهای بزرگتری خواهیم کرد، از جمله بیرون راندن شیاطین، شفا دادن بیماران و زنده کردن مردگان. چگونه میتوانم اینها را عملی کنم؟ و با این حال، من خودم نیاز به شفا دارم؟
«و ما میدانیم که در همه چیزها خدا برای نیکی کسانی که او را دوست دارند عمل میکند، کسانی که مطابق هدف او دعوت شدهاند.» – رومیان ۸:۲۸
در میان آشوب، زمزمهای آرام اما قاطع شنیدم – او برای نیکی کسانی که او را دوست دارند عمل میکند. به شکلی عمیق فهمیدم که یعنی بر کلام خدا بایستم، و گویی این آیه قلبم را در آرامش نگه میداشت. حتی با دریافت برخی از بدترین اخبار، اعتماد و امیدم به خدا باقی ماند. بر این حقیقت تکیه کردم که او پدری خوب است و میتوانم در این مسیر ناآشنا و نامطمئن به او اعتماد کنم. نمیدانستم که در میان یکی از ترسناکترین آزمونهایم، خدا برنامهای داشت؛ برنامهای برای کامیابی من و نه آسیب رساندن، برنامهای برای دادن امید و آینده به من (ارمیا ۲۹:۱۱).

سفر
معمولاً شبها خوابهای زیادی میبینم و خوابهایی داشتهام که وضعیت واقعی شخصی را که شخصاً میشناختم، نشان میداد، از جمله جزئیاتی از آنچه او واقعاً در زندگی تجربه میکرد، بدون اینکه قبلاً از آن مطلع باشم، جز از طریق خواب. خداوند از راههای خلاقانهی بسیاری با ما ارتباط برقرار میکند و خوابها یکی از روشهایی بود که او در طول مسیر سرطانم به من ادامه داد تا با من سخن بگوید. و صدای او، حضور او تفاوت بزرگی ایجاد کرد.
یک ماه پس از انجام جراحی، شروع به دریافت شیمیدرمانی همراه با درمان خنککنندهی پوست سر برای کاهش ریزش مو کردم. مطالعات نشان داده بودند که ۹۵٪ احتمال دارد که ۵۰٪ یا بیشتر از موهایم باقی بماند، که اطمینان میداد میتوانم ظاهر تحمل شیمیدرمانی را مخفی کنم. توجه عمومی دقیقاً در بالای لیست من نبود. گویی خدا دل مرا میدانست، چند هفته پس از شروع شیمیدرمانی، شبی خوابی دیدم که در آن قسمت پشت موهایم ۴ تا ۵ اینچ بلندتر از جلوی سر و طرفین رشد کرده بود. صبح روز بعد وقتی در حین شستشو مشتی مو در دستم دیدم، شوکه شدم. اما شگفتانگیزتر این بود که پس از اینکه ابتدا اشک ریختم، به اندازهای که قبلاً ترسیده بودم، دچار اندوه نشدم. در آن لحظه، سریعاً پذیرفتم که این نیز خارج از کنترل من است و با اراده به خودم زمزمه کردم – «خب، شروع میکنیم. اگر موهایم را از دست بدهم، بیفایده نخواهد بود. این را برای جلال خدا از دست میدهم. نمیدانم چگونه، اما او این وضعیت را برای نیکی استفاده خواهد کرد.» خدا شجاعت مرا میساخت و من مصمم بودم که بر او تمرکز کنم. ارزش دارد که ذکر کنم بیشتر موهایم را از دست دادم، اما مقداری در پشت سرم باقی ماند، مشابه خوابم. جالب است که پس از پایان شیمیدرمانی، خواب دیگری درباره موهایم دیدم.
چالشهای دیگری هم وجود داشت؛ یکی درس اطاعت بود. اگرچه ریزش موهایم را با آرامش پذیرفتم، هنگام خدمت در تیم وزارت دعا که به معنای ایستادن در جلوی جماعت نزدیک پایان مراسم برای خدمت به کسانی بود که برای دعا جلو میآمدند، احساس آگاهی میکردم. با از دست دادن بیشتر موهایم، کلاه و باندانا میپوشیدم تا کچلی را بپوشانم. این را میپذیرفتم تا زمانی که صدایهایی در ذهنم مرا دلسرد کردند و متهمم کردند که چگونه میتوانم برای شفا دادن دیگران دعا کنم در حالی که خودم بیمارم و آیا اصلاً صلاحیت دعا کردن دارم یا نه. میدانستم که برای خدمت در وزارت دعا فراخوانده شدهام و میخواستم وفادار باشم، اما با این افکار دست و پنجه نرم میکردم. در همان لحظه بود که دوباره صدای خدا را شنیدم – تو بر اساس شایستگیهای خود صلاحیت نداری، تو صلاحیت داری چون من تو را فراخواندهام. این قدرت من است که شفا میدهد، نه تو. تنها کاری که باید انجام دهی اطاعت است، اجازه بده خودت به عنوان ابزاری استفاده شوی، صرفنظر از ظاهر و آنچه تجربه میکنی. وای، چه قضاوتی! تصمیم گرفتم محکم بایستم و از آن لحظه در دعا برای دیگران تردید نکردم.
اگرچه من کسی بودم که درمانهای سخت را تحمل میکردم و بسیاری از روزها بیمار میشدم، هرگز تنها نبودم. و در طول بیشتر این مسیر، بهطور غیرمعمولی با آرامشی عمیق که فراتر از درک بود و شادیای که روحم را پر میکرد و هیچ جایی برای ترس باقی نمیگذاشت، حمایت میشدم. در واقع، در این آزمون آرامش و شادی عمیقتری نسبت به گذشته تجربه کردم. بسیار شگفتانگیز، اما فوقالعاده بود!
اگر از حمایت خانواده و دوستانم که اطرافم بودند، یاد نکنم، کملطفی کردهام؛ همسرم که واقعاً هر روز طبق دستور پزشک همراه من بود، مرا به تمام ملاقاتها و درمانها همراهی کرد و در سختترین روزهایم از من پرستاری کرد. همچنین از حمایت دوستانی که مرا بر بالهای دعاهایشان حمل میکردند، بهرهمند شدم، برخی حتی از خوردن غذا صرفنظر کرده و روزه گرفتند و برای شفا یافتن من در دعا میانجیگری کردند.

دیدارها / مواجههها
لحظات مهم دیگری نیز وجود داشت که نشانی بر دل من گذاشت و وفاداری خدا را نشان داد و اینکه او به کسانی که رنج میبرند نزدیکتر است. یک صبح زود، ساعت ۴ صبح بیدار شدم و یک ترانه خاص پرستشی در قلبم بود و تمایل شدیدی به آواز خواندن داشتم. این وضعیت معمول نبود. ببینید، من عاشق خوابیدن هستم و به ندرت در ساعات اولیه صبح از خواب بیدار میشوم، چه برسد به اینکه اشتیاق به آواز خواندن داشته باشم. اما مجبور بودم بخوانم! بیرون کاملاً تاریک بود و محله در خواب بود. پس از بیرون آمدن از تخت و بستن در اتاق خواب، در اتاق نشیمن نشستم. و در سکوت شب، با تمام قلبم ترانهای عاشقانه برای خدا خواندم – «تو را بزرگ خواهم داشت»، ترانهای از هیلسونگ.
I Will Exalt You
I will exalt you
I will exalt you
I will exalt you
You are my God
My hiding place
My safe refuge
My treasure lord you are
My friend and king
Anointed one
Most holy
Because you’re with me
Because you’re with me
Because you’re with me
I will not fear
من هنوز هم این دیدار صمیمی را گرامی میدارم: «چون تو با من هستی، نمیترسم.»
پس از اتمام درمانهایم، یک قدم آخر باقی مانده بود. مدت زیادی طول نکشید که جراحم جلسهای را برای بررسی انجام ماستکتومی برنامهریزی کرد. ما این موضوع را به بعد از درمانهایم موکول کرده بودیم، اما من آماده مواجهه با این تصمیم نبودم و پر از ترس و وحشت بودم. در یک صبح طوفانی یازدهم ژانویه، واقعیت بالاخره فرو نشست و برای اولین بار پس از دریافت خبر سرطان، خشم شدیدی مرا فرا گرفت. سوالاتی که هرگز از خدا نپرسیده بودم فوران کردند – چرا من باید از این مسیر عبور کنم؟ چرا من؟ چرا من؟ در خشم خود، نمیتوانستم فقط در خانه بمانم. نیاز داشتم که خشمم را خالی کنم. نیاز داشتم بیرون بروم حتی با وجود بارش شدید باران. چترم را برداشتم و از درب جلویی بیرون رفتم، بیخبر از اینکه کجا میروم. خسته و درمانده، به سمت تپه حرکت کردم و خود را در یک پارک نزدیک، کنار نیمکتهای روی یک سکوی چوبی یافتم. درختان سرخ چوب (Redwood) به ارتفاع صد فوت اطراف سکو قرار داشتند. وقتی باران همچنان میبارید، گوشهای از سکو توجه من را جلب کرد. در حالی که تمام سکو خیس بود، آن گوشه خشک مانده بود! مجذوب و کنجکاو از این پدیده، به آن نزدیک شدم تا دقیقتر بررسی کنم. وقتی در گوشه ایستادم و بالا نگاه کردم، سایهبانی از درختان سرخ چوب بالای گوشه سکو قرار داشت که آن را از باران محافظت میکرد و منطقه را خشک نگه میداشت.
و آن زمان بود که خدا دوباره با من سخن گفت – برای پناه گرفتن از طوفانهای زندگی، باید به من نزدیک شوی تا بتوانم تو را زیر بالهایم محافظت کنم. آیا خدا همین الان به من مزمور ۹۱ را یادآوری کرد؟ هنوز از اتفاقات بعدی شگفتزدهام، اما کمی پس از شنیدن صدای او و داشتن یک بینش ناگهانی، تمام خشم و ترس سوزانم فوراً ناپدید شد! بدون تردید، ایستاده در آن گوشه، تصمیم گرفتم تسلیم شوم. دعا کردم – «خداوندا، اگر انجام ماستکتومی تصمیم درستی است، آن را انجام میدهم. تو نیز میتوانی از این برای جلال خود استفاده کنی. نه اراده من بلکه اراده تو انجام شود.»
میدانید چگونه موسی در بوته سوزان با خدا ملاقات کرد؟ او ملاقاتهای بیشماری داشت، اما با این حال، من احساس کردم این دیدار، دیدار محوری خودم با خدا بود؛ لحظهای مقدس، در آن صبح بارانی ژانویه که مرا تغییر داد.

تغییر
آنها میگویند «گذشته روشن است» و این در مورد من هم صادق است. من نمیتوانستم بفهمم در طول چالشها و آزمونهای سرطان چه اتفاقی در حال رخ دادن است، اما اکنون متوجه میشوم که خدا از این مسیر برای درمان نه تنها بدنم بلکه قلبم نیز استفاده میکرد و مرا از نظر روحانی تغییر داد. و این برای من یکی از بزرگترین معجزات بود. اجازه دهید توضیح بدهم؛ بعد از طی کردن مسیر سرطان، موضوعی که معمولاً مرا برمیانگیخت، دیگر مرا ناراحت نمیکرد! و در کل، ترس کمتر و اعتماد بیشتری به خدا داشتم و احساس میکردم به سطح جدیدی رسیدهام. احساس آزادی عمیقتری داشتم که پیشتر هرگز تجربه نکرده بودم. چه؟ خدا، کی این کار را کردی؟ من این آزادی تازه یافته را دوست دارم! میدانستم که تغییر کردهام. نسخهٔ «قبل» و «بعد» از سرطان من به شکل قابل توجهی متفاوت بود. احساس متفاوتی داشتم. برخی از دوستانم نیز تغییر را متوجه شدهاند.
اکنون واقعاً باور دارم که خدا میتواند از آزمونهای ما پیروزی بسازد، همانطور که برای مسیر من این کار را کرد. همچنین متقاعد شدهام که پس از عبور از آزمونم با پیروزی، «ارتقای مقام» دریافت کردهام. باور نمیکنم که تصادفی باشد که اخیراً برای اولین بار در زندگی حرفهایام به مدیریت افراد در کار رسیدم و شروع به رهبری جلسات مطالعهٔ کتاب مقدس کردم. معمولاً از نقشهای رهبری اجتناب میکردم، اما پس از سرطان، میبینم که خودم را در موقعیتهای جدید پیدا میکنم و دیگر با افکار ترس از شکست محدود نمیشوم. اینها برخی از تغییرات «جزئی» هستند که میبینم و برای آنها شکرگزارم.
هنگامی که به گذشته نگاه میکنم، میتوانم دست خدا را حتی یک ماه قبل از تشخیص سرطان ببینم، زمانی که من و همسرم کمتر از یک هفته فاصله داشتیم و هر دو یک رویا مشابه دیدیم. میتوانستم ببینم که خدا به ما هشدار میداد. و در طول درمانها و پس از آن، او همچنان از طریق رؤیاها صحبت میکرد، از جمله رویایی که در آن موهایم یک شبه رشد کردند و دیگری که در آن یک کمد پر از لباسهای نو بود (کیسهٔ شراب جدید – چگونگی تغییر من). اکنون میتوانم ترتیب رؤیاهایم را با مسیری که طی کردهام هماهنگ ببینم. خدا وفادار است. او ما را آماده میکند و با ما از میان آتش عبور میکند. جای تعجب نیست که در یعقوب ۱:۲ آمده است که هنگام آمدن آزمایشها، همه چیز را با شادی بشمارید. عبور از آزمونها آسان نیست، اما اکنون متوجه میشوم که ممکن است از آتش عبور کنیم و با حضور عیسی تصفیه شویم. ما تنها نیستیم. همه چیز با عیسی که به ما نیرو میدهد ممکن است.

درسهای کلیدی
اگر بخواهم نکات کلیدی مسیرم را برای تشویق دیگران خلاصه کنم، به شرح زیر است:
- خدا ساکت نیست؛ او سخن میگوید. ما باید فعالانه به صدای او گوش کنیم، که اغلب به شکل نجواهای آرام است. آرام باش و بدان که او خداست (مزمور ۴۶:۱۰).
- بر وعدههای خدا در کلام او ایستادگی کنید، حتی در سختیها. این نگرش و حالت قلب ما را تعیین میکند و تفاوت بزرگی ایجاد میکند – آیا این مسیر را با ناله و شکایت طی میکنیم یا با اعتماد به خدا و یقین به دیدن خوبیهای او؟ (مزمور ۲۷:۱۳-۱۴)
- رابطهای عمیق با عیسی پرورش دهید. تنها به موعظههای یکشنبه اکتفا نکنید، بلکه زمانی را برای جستجوی چهرهٔ او اختصاص دهید. وقتی رابطه صمیمانهای با عیسی داریم، اعتماد و اطمینان ما به او افزایش مییابد و این باعث میشود لطف او در ضعفهایمان کافی باشد و عبور از آزمونها قابل تحملتر شود. یک پایهٔ مستحکم زندگی را تحمل سختیها آسانتر میکند.
- آزمونها میتوانند میوهای بیاورند که بدون آن ممکن نبود تولید شود. (۱ پطرس ۱:۷) وقتی تشخیص بیماری داده شد، شکرگزاری در ذهنم نبود، اما وقتی فهمیدم خدا در حال عمل است، شکرگزاری کردم (رومیان ۸:۲۸). اگرچه هرگز مسیر سرطان را انتخاب نمیکردم، اما اکنون شکرگزارم که از آن عبور کردم، چون خدا چه کرد و ارزش تمام اشکها و دردها را داشت!
آیات کلیدی در این فصل
فیلیپیان ۴:۷
و آرامش خدا، که از هر فهمی برتر است، دلها و ذهنهای شما را در مسیح عیسی حفظ خواهد کرد.
اشعیا ۴۰:۲۸-۳۱
آیا نمیدانید؟ آیا نشنیدهاید؟ خدای جاودان، یَهُوَه، خالق کرانههای زمین، نه خسته میشود و نه ناتوان میگردد. فهم او غیرقابل جستجو است.
او به ناتوانان نیرو میدهد و به کسانی که توان ندارند قدرت میبخشد. حتی جوانان خسته و ناتوان خواهند شد و مردان نیرومند کاملاً خواهند افتاد، اما کسانی که بر خداوند انتظار دارند، نیرویشان تجدید میشود؛ آنان بالهایی مانند عقابان خواهند گرفت، خواهند دوید و خسته نخواهند شد، و خواهند رفت و نخواهند افتاد.
مزامیر ۱۸:۳۰
راه خدا کامل است؛ کلام خدا ثابت است؛ او سپری است برای همه کسانی که به او اعتماد دارند.
مزامیر ۲۷:۱۳-۱۴
من به این امر مطمئن خواهم بود: نیکی خداوند را در سرزمین زندگان خواهم دید. بر خداوند انتظار داشته باشید؛ دل قوی کنید و شجاع باشید و بر خداوند انتظار کشید.
مزامیر ۹۱
کسی که در جایگاه پنهان خداوند متعال سکونت دارد، زیر سایهی قادر مطلق خواهد بود.
من دربارهی خداوند خواهم گفت: «او پناهگاه و قلعهی من است؛ خدای من، به او اعتماد خواهم کرد.»
بیگمان، او تو را از تلهی شکارچی و از طاعون مرگبار نجات خواهد داد.
او تو را با پرهای خود خواهد پوشاند و زیر بالهای او پناه خواهی گرفت.
«زیرا او محبت خود را بر من نهاده است، بنابراین او را نجات خواهم داد؛ او را بالا خواهم برد، زیرا نام من را شناخته است. او مرا خواهد خواند و من به او پاسخ خواهم داد؛ من با او در سختی خواهم بود؛ او را نجات داده و تکریم خواهم کرد.»
یادبود من از آن صبح بارانی ژانویه – کاش هرگز فراموش نکنم!

دعوت…
مهمترین تصمیمی که خواهید گرفت، پذیرش عیسی مسیح بهعنوان خداوند و نجاتدهندهی خود است. اگر میخواهید حضور او را در زندگی خود دعوت کنید، میتوانید این دعا را بخوانید:
ای عیسی، من ایمان دارم که تو پسر خدا هستی و تنها راه نجات هستی.
من اعتراف میکنم که گناهکارم و از تو طلب بخشش میکنم. ایمان دارم که تو برای گناهان من بر صلیب مردی و از مردگان برخاستی. من از گناهانم روی برمیگردانم و تو را به قلبم بهعنوان خداوند و نجاتدهنده دعوت میکنم. به زندگیام بیا، کنترل را در دست بگیر و مرا با روحالقدس خود پر کن. زندگیام را به تو واگذار میکنم و متعهد میشوم که از تو پیروی کنم. از لطف و زندگی جاودان تو سپاسگزارم. به نام قدرتمند عیسی دعا میکنم، آمین.
[1] Johnson, Bill [@billjohnsonministries]
email: mylifesong@proton.me

Leave a comment